حكيم ابوالقاسم فردوسى

159

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

به مستى همى گيو را خواستى * همه رزم با رستم آراستى الكوس پيش افراسياب آمد و گفت : چه فرمان دهد مر مرا شهريار * به تنها روم من بدين كارزار آن گاه با هزار مرد سپاهى به ميدان تاخت ، و چون به زواره رسيد با او درآويخت . زواره با نيزه آهنگ او كرد . الكوس نيزهء زواره را به دو نيم كرد . و چون زواره تيغ بر كشيد سردار ترك گرزش را چنان بر سر او فرود آورد كه سردار ايران بيهوش شد و از اسب بر زمين افتاد . الكوس از اسب به زير آمد و قصد كشتن او كرد . رستم چون برادر را در آن حال ديد به كردارِ باد رخش را برانگيخت . الكوس دست از كشتن زواره كشيد . بر زين نشست و به خشم نيزه بر كمربند رستم فرو كوبيد . بر او كارگر نشد . آن گاه تهمتن چنان نيزه بر او زد كه بر تنش فرو شد . به قوت وى را از زين برگرفت و سخت بر زمين كوبيد . سپاهيان توران از قوت بازوى پيل تن در شگفت شدند در بيم افتادند . افراسياب بر سپاهيانش نهيب زد كه همه با هم بر ايرانيان بتازند . چو لشكر شنيدند آواز اوى * به رستم نهادند يكباره روى گريختن افراسياب از رزمگاه رستم و هفت گرد ايران نيز به تورانيان حمله بردند ، و چندان از ايشان كشتند كه زمين از خونشان لاله‌گون شد . وقتى افراسياب چنان ديد درنگ را روا نشمرد ، به تندى باد گريخت . تهمتن به دنبالش شتافت و چنين گفت با رخش كاى هوشيار * مكن سستى اندر گه كارزار كه من شاه را بر تو بىجان كنم * ز خون دشت را همچو مرجان كنم رخش آتش نعل چنان تند به رفتار درآمد كه گفتى پر در آورده بود . رستم چون نزديك افراسياب رسيد كمند از فتراك گشود و چنان انداخت كه بر ميانش افتد ، اما از بخت بد بر كلاه سالار توران افتاد و افراسياب بجست از كمند گو پيل تن * پر از آب رخ خشك مانده دهن